سلام به روی گل همه عزیزان.هیچوقت احساسی رو که با خوندن این داستان بهم دست داد فراموش نمی کنم.احساسی توأم با آرامش . احساس کردم بیش از پیش به خدا نزدیک شدم و به این پی بردم که خدا همه جا و هر زمان کنار ما هست و تنهامون نمیذاره.
امیدوارم شما عزیزان هم از این داستان لذت ببرید.
آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریبا یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم٬ پرندگان یکی یکی از پا در می آمدندو محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند٬ گاوها دیگر شیر نمی دادند٬ نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود.آب را جیره بندی کرده بودیم. اگر به زودی باران نمی بارید ممکن بود همه چیزمان ر ا از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم وبا چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.وقتی در آشپزخانه مشغول تهیه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم "بیلی" پسر ۶ ساله ام را در حالی که به سمت جنگل میرفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم بر میداشت مثل اینکه هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را میدیدم اما کاملا مشخص بود که با دقت بسیار راه میرود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد.هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت.من هم با این فکر که هرکاری که انجام میداده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره به طرف جنگل حرکت کرد . بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد٬ دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم.خیلی مراقب بودم تا من را نبیند. چون کاملا مشخص بود کار مهمی انجام میدهد و نمی خواستم فکر کند او را دنبال می کنم. دستهایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود٬ خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش داشت نریزد.آبی که شاید بیشتر از۲ یا ۳ قاشق نبود.
هنگامی که دوباره به جنگل رفت ٬ دزدکی به او نزدیک شدم ٬ تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد میکردند٬ اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از ابن بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم اوچه کار می کند٬ با شگفت انگیز ترین صحنه در عمرم مواجه شدم! چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند٬ سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت ٬ دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود٬ اما به او صدمه ای نزد. حتی هنگامی که بیلی دو زانو بر روی زمین نشست تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد.بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد٬ بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد. او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا٬ در حالی که آفتاب به پشت او شلاق میزد ٬ دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند٬ دست های او را پر کند.وقتی که بلند شد و می خواست که به جنگل برگردد ٬ من درست مقابل او بودم و درحالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم چون میدونم خودمون هم آب به اندازه کافی نداریم٬ و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که در آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم ٬ عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سیراب کند٬ زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند٬ ناگهان قطره ها٬ بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم ٬ گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده یا معجزه اصلا وجود ندارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم٬ حتی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران٬ مزرعه ی ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای که باعث نجات جان یک آهو شد.
این شیوه ی خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید کاری نیک انجام دهید؟این شیوه ی خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهدشما با او حرف بزنید. آیا تا با حال مستاصل و تنهاشده اید٬ طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟این شیوه ی خداوند است! آیا تا به حال اتفاق افتاده که به کسی فکر کنید که مدت هاست از او بی خبرید سپس٬ بعد از مدتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟این شیوه ی خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون اینکه آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید درحالی که توانایی پرداخت هزینه ی آن را نداشته اید؟این شیوه ی خداوند است! او از خواسته ی قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است که در قلبتان حضور دارد.
به خداوند نگویید که چقدر طوفان مشکلات شما بزرگ و سهمگین است... به طوفان بگویید که خدای شما چقدر بزرگ و تواناست.
تقدیم با عشق به همه ی شما عزیزان
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت
*به نام خدا*
دو روز مانده به پایان جهان٬ تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پرشده بود و تنها دو روز خط
نخورده باقی مانده بود. پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بدو بیراه گفت٬ خدا سکوت کرد.به پروپای فرشته و انسان پیچید
٬ خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت٬ خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست
و به سجاده افتاد٬
. خدا سکوتش را
شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها
یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هقهقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد...
. خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند٬ گوییکه هزار
سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد٬ هزار سال هم به کارش نمی آید.
و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به
زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند٬ می ترسید راه برود٬ می
ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم ٬ نگه
داشتن این زندگی چه فایده ای دارد٬ بگذار از این یک مشت زندگی استفاده کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید
٬ زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد
که دید می تواند تا ته دنیا بدود٬ می تواند بال بزند٬ می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند... او در
آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد٬زمینی را مالک نشد٬ مقامی را به دست نیاورد اما.. اما در همان یک
روز دست بر پوست درخت کشید٬ روی چمن خوابید٬ کفش دوزکی را تماشا کرد٬ سرش را بالا گرفت و
ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آن هایی که دوستش نداشتند از ته دل
دعا کرد.او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد٬ لذت برد و سرشار شد و بخشید٬ عاشق
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ٬ امروز او درگذشت٬ کسی که هزار سال
زیسته بود!
این داستان رو به مناسبت تولد یه دوست که واسه من و خواهرم خیلی عزیزه نوشتم و به
اون تقدیمش می کنم.کیا جان تولدت مبارک
.
***ای کاش هیچ وقت هیچ کس از اصل زندگی دور نشه***
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت
*به نام خدا*
معلم از دانش آموزان خواست تا برای فردا یک کیسه و چند سیب زمینی با خود به مدرسه بیاورند. روز
بعد به آن ها گفت که روی سیب زمینی هایشان اسم کسی را که از او نفرت دارند بنویسند و داخل
کیسه بگذارند. هرچه تعداد نفرات بیشتر بود، تعداد سیب زمینی های داخل کیسه هم بیشتر می شد.
بعضی ها یک سیب زمینی داخل کیسه گذاشتند٬ بعضی سه عدد و بعضی هم بیشتر.معلم از آن ها
خواست تا زمانی که احساس نفرت در آن ها هست٬ سیب زمینی ها را با خود حمل کنند و هرجا که
میروند کیسه ی سیب زمینی هایشان همراهشان باشد. این کار تا یک هفته دامه داشت
. بچه ها مجبور بودند به سختی کیسه را همه جا با خود ببرند
و بوی بد سیب زمینی ها را که دیگر گندیده بودند تحمل کنند
.آن هایی که سیب زمینی بیشتری در کیسه داشتند رنج حمل آن بار سنگین را
هم باید به دوش می کشیدند. در پایان هفته معلم گفت که این بازی تمام شده و همه از این که دیگر مجبور به حمل سیب زمینی ها نبودند خوشحال شدند
. معلم از آن ها پرسید: در این یک هفته
چه احساسی از حمل سیب زمینی ها داشتید؟ همه شروع کردند به گلایه کردن و ابراز ناراحتی از
زحمتی که در یک هفته تحمل کرده بودند. معلم گفت: کاری که شما انجام دادید مثل به همراه داشتن
نفرت و احساس بد نسبت به دیگران است که شما درون خود حمل می کنید. این احساس و سنگینی
ناخوشایند را همه جا همراه خود می برید. فساد و سنگینی آن باعث کدورت قلب شما می شود٬ پس
بهتر است نفرت را کنار بگذارید تا قلبتان از گناه و سنگینی رها شود و یاد بگیرید که دیگران را ببخشید و
بدی هایشان را فراموش کنید تا خودتان آرامش داشته باشید
.
******
چقدر خوب میشه اگه همین الان نفرت و کینه رو از دلامون بیرون کنیم تا هم باعث شادی
خودمون و هم باعث شادی خدامون بشیم.
این داستان رو به داداش مبینم تقدیم می کنم.
با اینکه قلبم رو شکست ولی با خوندن این داستان تصمیم گرفتم ازش ناراحت نباشم و
ببخشمش.
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت
*به نام خدا*
استاد بزرگی در بستر مرگ بود و شاگردانش به دور او حلقه زده بودند. یکی از شاگردان از او
پرسید :استاد در طول زندگی چه کسی استاد شما بوده است؟ او جواب داد من هزاران استاد داشته ام
و اگر بخواهم اسم آن ها را به شما بگویم٬ ماه ها طول خواهد کشید ولی می توانم سه نفر از استادانم
را به شما معرفی کنم٬ یکی از آن ها یک سارق بود. در یکی از سفرهایم نیمه شب به دهکده ای
رسیدم و همه جا در خاموشی فرو رفته بود. هیچ کسی در دهکده نبود وقتی از کوچه ها عبور می کردم
مردی را دیدم که در حال سوراخ کردن دیوار یک خانه بود. از او پرسیدم آیا جایی را سراغ دارد که من
بتوانم شب را آن جا استراحت کنم؟ او جواب داد:در این موقع شب این کار ممکن نیست ولی می توانی
پیش من بمانی البته اگر بتوانی با یک دزد به سر ببری
.
من مدت یک ماه با او بودم٬ هر شب به من می گفت: حالا من باید به سر کار بروم ٬ تو در خانه بمان و
دعا کن. و زمانی که بازمی گشت از او می پرسیدم: آیا چیزی به دست آوردی؟ و او جواب میداد: امشب
نه٬ ولی فردا باز هم سعی می کنم و اگر خدا بخواهد موفق می شوم
.او هیچ گاه نا امید نمی شد و
همیشه شاد بود
.بعد ها هرگاه در زندگی احساس نا امیدی و شکست می کردم به یاد آن روز می
افتادم و کلام او را تکرار می کردم(( اگر خدا بخواهد فردا اتفاق خوبی خواهد افتاد. ))
دومین استاد من یک سگ بود. روزی برای رفع تشنگی به سمت رودخانه میرفتم٬ سگی هم که تشنه به
نظر می رسید کنار رودخانه آمد٬ وقتی به آب نگاه کرد تصویر خودش را در آب دید و ترسید. پارس کرد و از
رودخانه دور شد. ولی چون خیلی تشنه بود دوباره کنار آب آمد. به رغم ترسی که درون وجودش بود
درون آب پرید و تصویرش ناپدید شد و از آن به بعد من همیشه در خاطرم بود که از از هرچی می ترسم
به درون آن بروم. سومین استاد من یک کودک بود. وارد شهری شدم و کودکی را دیدم که شمع
روشنی در دست داشت. او شمعش را به زیارتگاه می برد تا نذرش را ادا کند. به شوخی از او پرسیدم:
آیا آن شمع را خودت روشن کردی؟ و او پاسخ داد: بله. از او پرسیدم قبل از آنکه شمع را روشن کنی آن
را دیده ای٬ بعد از روشن کردن هم آن را دیده ای٬ می توانی به من نشان بدهی آن روشنایی از کجا
اومده؟ کودک خندید و شمع را فوت کرد و گفت دیدی که خاموش شد٬ می توانی به من بگویی که
روشنایی کجا رفت؟ ناگهان تمام باورهایم فرو ریخت و به نادانی خود پی بردم. درست است که من استاد
مشخصی نداشتم ولی این به معنای بی استادی نیست. تمامی مخلوقات جهان استادان من هستند.
ابرها٬ درختان٬ پرندگان و گل ها استادان من بودند. من استادی نداشتم ولی میلیون ها مخلوقات جهان
به من درس دادند.
انسان خود ساخته ممکن است استاد مشخصی نداشته باشد ولی توانایی آموختن و باور
آموختن در او زنده است.
نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت
*به نام خدا* روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان ازخیابان کم رفت و آمدی می گذشت . ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه ی زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند... پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو٬ جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند پسرک گفت :این جا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاده و من زور برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم رفت...برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند٬ سوار ماشینش شد و به راه افتاد... ************ در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما به طرفتان پاره آجر پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه میکند و قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم٬ او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه! ************ این داستان بسیار بسیار زیبارو توی یه وبلاگی دیدم و از نویسندش خواهش کردم که اجازه بده منم توی وبلاگم بنویسمش. خدا رو شکر موافقت کرد ٬ منم تصمیم گرفتم که همراه آدرس وبلاگش این داستان روبنویسم همگی از این داستان لذت کافی رو برده باشین. آدرس وبلاگ:www.sepinood.blogfa.com یا علی
.
. مرد متاثر شد و به فکر فرو ![]()
![]()
.این گل زیبا رو هم تقدیمش میکنم
.امیدوارم![]()
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 2:54 موضوع | لینک ثابت
*به نام خدا* زاهدی کنار رودخانه نشسته بود و در حال تفکر بود.جوانی به او نزدیک شد و گفت: ای زاهد٬ من می زاهد رو به جوان کرد و گفت: چرا؟ جوان پاسخ داد: چون میخواهم حقیقت را بیابم زاهد ناگهان پرید ٬ گردن جوان را گرفت٬ او را به طرف رودخانه کشاند و سرش را زیر آب برد. جوان بالا و پایین می پرید و تقلا میکرد تا از زیر آب بیرون بیاید٬ ولی زاهد سرش را محکم زیر آب نگه داشته بود. عاقبت زاهد سر جوان را رها کرد و او را که نفس نفس میزد کمک کرد تا به ساحل برسد. وقتی آرام شد٬زاهد از جوان پرسید: به من بگو وقتی زیر آب بودی چه چیزی را بیشتر از هر چیزدیگر طلب میکردی؟جوان گفت: هوا پس زاهد گفت:خیلی خوب٬ اکنون به خانه ات برگرد و هر وقت حقیقت را به همان اندازه ای که هوا را
.
.
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 12:36 موضوع | لینک ثابت
*به نام خدا*
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود٬ فضیلت ها و تباهی ها که در همه
جا شناور بودند٬ دور هم جمع شده بودند٬در حالی که از بیکاری خسته و کسل شده بودند.![]()
ناگهان دانایی ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم؛مثلا قایم باشک!![]()
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم میگذارم
من چشم
میگذارم. از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول کردند که او چشم
بگذارد و به دنبال آنان بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به
شمردن یک ...دو...سه... همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت رفت خودشو به شاخ ستاره آویزان کرد
. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد![]()
اصالت در میان ابرها پنهان شد
.هوس به مرکز زمین رفت
. دروغ گفت زیر سنگی
پنهان میشوم٬ اما به ته دریاچه رفت
. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد
و دیوانگی مشغول شمردن بود٬ هفتادو نه ... هشتاد...هشتاد و یک ...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم
نیست٬ همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است
. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش
میرسید نود و پنج... نود و شش ... نود و هفت ...٬ هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پریدو در بین
یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد آمدمممممم. و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود چون
تنبلی٬ تنبلیش شده بود جایی پنهان شود و لطافت را پیدا کرد که به شاخ ستاره آویزان بود٬دروغ ته
دریاچه٬ هوس در مرکز زمین٬ یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق نا اُمید شده بود.
حسادت در گوش هایش زمزمه کرد عشق پشت بوته ی گل رز است.
دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته ی گل رز فرو کرد٬
ناگهان صدای ناله ای از بین بوته ها بلند شد
.
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات
خون بیرون میزد. چنگک به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند
.
عشق کور شده بود
. دیوانگی فریاد زد آه خدایا من چه کردم؟
چگونه می توانم تو را درمان کنم؟و
عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی٬ راهنمای من شو.
و از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست
.
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت
*به نام خدا*
خاطره ای که میخواهم تعریف کنم مربوط به زمانی است که من در دبستان تحصیل میکردم. این خاطره را هیچ گاه فراموش نمی کنم٬ به یاد دارم که با یکی از هم کلاسی هایم بر سرموضوعی بحث شدیدی داشتیم
.هر یک از ما بر این باور بودیم که درست میگویدو دیگری در اشتباه است .
!
آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما بدهد.او ما را دردو طرف میزش نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را وسط میز گذاشت.لیوان به رنگ مشکی بود.بعد از من پرسید لیوان چه رنگیست و من پاسخ دادم مشکی٬ سپس از دوستم پرسید و او جواب داد سفید. هر دو با تعجب به همدیگر نگاه کردیم
.معلم از ما خواست که جایمان را عوض کنیم و هنگامی که در جای دوستم نشستم باتعجب دیدم که لیوان سفید است و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است.در واقع دو نیمه ی لیوان رنگ های متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را می دیدیم و تصور میکردیم که همه ی لیوان همین رنگ است. معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار وعقاید هر کسی باید بتوانیم خودمان را در جای او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم٬ آن گاه بفهمیم که آیا درست میگوید یا خیر
.
*************
این داستان بسیار بسیار زیبا رو به همه شما گلای مهربون و یکی از بهترین دوستام که امروز
تولدشه تقدیم میکنم.
خدایا سلامت نگهش دار و کمکش کن که همیشه موفق باشه و اگه
هم شکست خورد نا امید نشه و به زندگیش با عزمی راسخ تر ادامه بده![]()
سلام محمد رضا جونم تولدت مبارک.![]()
نوشته شده توسط سحر در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت
به نام خدا
استاد شاگردان را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود . بعد از یک پیاده روی طولانی همه
خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند.
استاد به هر یک از آن ها لیوانی آب داد و از آن ها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون
لیوان بریزند . شاگردان هم همین کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستند اب را بنوشند چون خیلی شور
بعد استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آن ها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب
گوارای چیمه نوشیدند. استاد پرسید آیا آب چشمه هم شور بود؟ و همه گفتند نه. آب بسیار خوش
طعمی بود.![]()
استاد گفت رنج هایی که در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمک است
نه کمتر و نه بیشتر . این بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید یا چشمه که بتوانید رنج ها را در
خود حل کنید . پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آیید.![]()
*********
((این رو به عنوان اولین داستان به شما گل های نازنینم تقدیم کردم که بدونین اداره ی زندگی دست خود ماست و نه هیچ کس دیگه![]()
))
نوشته شده توسط سحر در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم...
سلام به روی ماه همه عزیزان...
من سحر هستم متولد20/ 1 / 71
16 سالمه و میرم سوم ریاضی
همیشه دوست داشتم چیزایی که توی زندگی
یاد میگیرم به نوعی اونا رو جلوی دید همگان قرار
بدم که بقیه هم تجربه ای به تجربه های گذشتشون
اضافه بشه که خدا رو شکر از طریق وبلاگ و داستان های
آموزنده تا حالا به آرزوم رسیدم.
امیدوارم توی این وبلاگ به همتون خوش بگذره و
استفاده ی لازم رو ببرین .
فدای همتون اگه نظر هم ندادین اشکالی نداره ولی
داستان ها رو بخونین که ضرر نمی کنین.
یا علی
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY